گاهی بعضی حرفا رو نمی تونی به زبون بیاری. حتی توی وبلاگت.
همه چیز گفتنی نیست. گاهی باید کسی باشه، زل بزنی تو چشماش، خیره خیره...
حرف نزنی. بذاری از چشمات بخونه نگفته هاتو.
گاهی باید لمس کنی. دستاشو، صورتشو، بچسبی به تنش، و اونم تنگ بگیردت به خودش،
تا لرزش خفیف تنتو حس کنه و بفهمه دور از اون آغوش چی کشیدی.
گاهی باید فقط سکوت کنی و احساس بشی.
گاهی سکوت بیشتر حرف داره. سکوتی که همراه بغضه و قطره هایی
برچسب: گاهی,
نویسنده: پرهام محبی
این چند روزه هر کاری کردم کامبیز بیخیال نشد. می گه با تو بودن برام حس قشنگیه
که می خوام به دستش بیارم. منم از تکرار دوباره ی پنج سال پیش می ترسم.
بهش گفتم شرایطش مشابه یه موقعیتی هست که چند سال پیش داشتم.
یه ذره براش توضیح دادم شباهت ها رو. فکر کردم پیگیر نمی شه دیگه.
شوکه شد ولی پا پس نکشید. گفت بهش فرصت بدم نشون بده که اون می تونه
سر حرفش بمونه. دیدم فایده نداره پا شدم رفتم دیدنش.
تو این حین و ب
برچسب: اونه؟,
نویسنده: پرهام محبی

گاهی خیلی حس و حال نوشتن دارم، طوری که ممکنه چند تا پست با هم بذارم.
گاهی هم اصلا نوشتنم نمیاد. مث الان 
با اینکه حرفا تو ذهنم می چرخه. ولی خب دوس ندارم بنویسم 
خوابم میاد، ولی نمی دونم چرا بیدارم؟! 
برچسب: معوج,
نویسنده: پرهام محبی

دیروز و امروز شدید شلوغ بودم. بخصوص امروز.
ساعت 8 و نیم صبح راه افتادیم سمت اهواز. ساعت 12 ظهر تا 9 شب جلسه بودیم.
اونم با این گرمای خدا نشناس اهواز که کولر هم نمی کشید.
دیگه 12 و خورده ای بود رسیدیم خونه. همچین خوابم میاد.
خوب شد فردا صبح رو خالی کردم. بگیرم سیر بخوابم واسه خودم 
برچسب:
نویسنده: پرهام محبی
امشب دلم گرفته. نه در حدی که بتونم وصفش کنم
یه تنگ مستطیلی دارم امروز اومدم واسه فایترم آماده ش کنم. می خواستم فایتر رو
از آکواریوم در بیارم. خیلی فضولی می کنه.
چند تا گیاه قد تنگ آماده کردم که بچسبونم کَفِش، دیدم چسب آکواریوم می خواد.
هیچی دیگه پا شدم بردمشون پیش کامبیز.
من فقط بهش گفتم گیاه ها رو بچسبونه. پا شد یه آکواریوم کامل کوچولو ازش ساخت.
منم گفتم به من مربوط نیست. خودت خواستی. من هزینه ش
برچسب: سامون,
نویسنده: پرهام محبی